تبليغاتX
من و قلم و کاغذ
من و قلم و کاغذ
ما زنده از آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست 
قالب وبلاگ

سلام.

از اول هفته که کلاسامون تموم شد تصمیم گرفتم یه کم ادای بچه های درس خون رو در بیارم.

به خاطر همین قرار شد روزای فرد از صبح تا ظهر برم کتابخونه و تست عمومی بزنم.

دیشب با خودم فکرکردم که حتی به زورم شده سعی کنم تا عصر بمونم و درس بخونم که همین شد و موندم.

بعد از حدود2ساعت که یک دفترچه عمومی رو کامل زدم و تحلیل کردم و قرار شد استراحت کنم رفتم که یک کتاب شعر بگیرم و تو وقت استراحتم بخونم که ذهنم باز بشه.

قفسه هارو نگاه میکردم که چشمم به دیوان فرخی یزدی افتاد. اومدم بردارم که کنارش گزیده اشعار رهی معیری رو دیدم. گفتم شعرهای رهی آرامش بیشتری داره برای الآن خوبه.

برداشتم و اومدم شروع کردم به خوندن دنبال یه شعری میگشتم که به درد وبلاگ بخوره که به صورت کاملا اتفاقی رسیدم به قسمت اشعار طنز و...

بله واقعا خدا خودش یه وقتایی یه چیزایی جلو آدم میذاره که آدم توش میمونه. همه چیزم با هم جور در میاد.

توجه:

البته این شعر نه به من ربط داره نه با این روزگار ما.

این شعر فقط و فقط مصداق زمان زندگی رهی بوده و دیگه هم تکرار نشده.

منم فقط گفتم این شعرو بذارم ببینید روزگار رهی چی بوده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 

از کجا آورده ای؟

ای که چون افلاکیان بالا نشینی می کنی                         

                              این جلال کبریا را از کجا آورده ای؟

خاک را زر می کنی خود را توانگر می کنی                     

                             نسخه این کیمیا را از کجا آورده ای؟

هرکجا نقدینه بینی می کشانی سوی خویش                      

                             جذبه ی آهن ربا را از کجا آورده ای؟

در هوای سیم و زر ، کارت به رسوایی کشد                     

                             ای مریض، این اشتها را از کجا آورده ای؟

ای وکیل مجلس شورا که باشی اهل ؟؟؟؟؟؟                     

                             رأی صندوق ؟؟؟؟؟؟ را از کجا آورده ای؟

ای که یار خوشگلت آسان نماید مشکلت                        

                               خوشگل مشکل گشا را از کجا آورده ای؟

یک نفر داننده ی عاقل در این بیغوله نیست                     

                                  یا رب این دیوانه ها را از کجا آورده ای؟


"رهی معیری"


توضیح : به جای علامت سوال نام دو شهر متفاوت ذکر شده که جهت جلوگیری از سوء تفاهم در اینجا ذکر نکردم.


[ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ 22:8 ] [ رها ] [ ]



 باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

با سرو سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد

هیچ یادت هست

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

بـــــــــــاور کـــن ....!!!

.
.
.

فریدون مشیری



سلام...

تا چند ساعت دیگه سال نو تحویل میشه و بهار میاد...

خیلی دوست داشتم یه متن نسبتا ادبی و بلند به مناسبت بهار بنویسم ولی خوب متاسفانه مسئله ی حادی مثل کنکور اجازه این کارو بهم نمیده.

شاید اگه کسی بفهمه که مثلا روزی5-6 ساعت درس میخونم بگه این که چیزی نیست که میگی دیگه وقتی ندارم... بله برای خیلیا چیزی نیست ولی برای منی که روزی2ساعت به زور میخوندم این خودش کلیه و انقدر خسته میشم که بقیه روز رو استراحت میکنم.

به هرحال گفتم بیام و یه مطلبی به مناسبت بهار بذارم.

و خواهش کنم که برام دعا کنید...

من هم دعا میکنم که سال91 سال و روزگار خوبی برای ایرانی ها باشه ولی خوب از ته دلم دعا میکنم که سال خوبی در انتظار کل دنیا باشه.

چون مدتیه که نمیدونم دنیا داره چی کار میکنه و به کجا میخواد بره و خدا هم صبرش تا کی ادامه داره...

بگذریم...

میخواستم یه متنی هم در مورد ملی شدن صنعت نفت بنویسم دیدم وقت نیست... گفتم قسمتی از   مجله ی "نسیم بیداری" که در مورد نهضت ملی نوشته رو بذارم که بازم فرصت نشد... انشاالله اگه خدا بخواد تا چند روز بعد این کارو میکنم.

در کل " نوروز آریایی و روز افتخار ایرانیان ملی شدن صنعت نفت " رو به همه ایرانیان عاشق تبریک میگم.

در پناه حق ... خوش باشید


[ دوشنبه 29 اسفند1390 ] [ 23:18 ] [ رها ] [ ]

گر کار فلک به عدل سنجیده بدی                  احوال فلک جمله پسندیده بدی

ور عدل بدی به کارها در گردون                  کی خاطر اهل فضل رنجیده بدی


                                      **********


قومی متفکرند در مذهب و دین                       قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم ار آنکه بانگ آید روزی                     کای بی خبران راه نه آنست و نه این


[ چهارشنبه 19 بهمن1390 ] [ 21:18 ] [ رها ] [ ]
 

جایی که خدا هست بنده را جایی نیست و بنده ای که به خدا پیوست از خود غایب است و خویشتن او نیست.

 

تذکره الاولیا - ذکر منصور حلاج

[ چهارشنبه 28 دی1390 ] [ 23:43 ] [ رها ] [ ]
 

کاش می شد این سیاه جامه ی گناه را از تن به در آرم

کاش می شد این تیرگی قلبم را با باران اشک بشویم

کاش می شد این پرده از پیش چشمم کنار رود

کاش می شد...

 

این روزها بیش از هرروز دلتنگ توام

و دلتنگ خودم

دلتنگ آن من سراپا عاشق تو

و این روزها هرثانیه در جست و جوی توام

کی می یابمت امید من؟

کی؟؟

 

هیچ میدانی روزهای نبودنت چه بر سر این دل پاره پاره آورده؟

کاش برگردی و باز مرحمی بر این دل خسته باشی...

کاش برگردی ...

کاش...

 

"رها"

 

[ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 12:31 ] [ رها ] [ ]
 

 

امام صادق:

 "کل شهر محرم ٬ کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا"

در قبایل عرب همواره جنگ بود٬ اما مکه "زمین حرام" بود و سه ماه رجب٬ ذی القعده٬ ذی الحجه و محرم٬ "زمان حرام"٬ یعنی که در آن جنگ حرام است. دو قبیله که با هم می جنگیدند٬ تا وارد ماه حرام می شدند٬ جنگ را موقتا تعطیل می کردند٬ اما برای آنکه اعلام کنند که : "در حال جنگند واین آرامش از سازش نیست٬ ماه حرام رسیده است و چون بگذرد٬ جنگ ادامه خواهد یافت"٬ سنت بود که بر قبه ی خیمه ی فرمانده قبیله٬ پرچم سرخی برمی افراشتند٬ تا دوستان٬ دشمنان و مردم٬ همه٬ بدانند که: " جنگ پایان نیافته است".

آنها که به کربلا می روند٬ می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته و بر صحنه ی جنگ٬ آرامش مرگ سایه افکنده است.

اما می بینند که بر قبه ی آرامگاه حسین٬ پرچم سرخی در اهتزاز است.

بگذار این "سال های حرام" بگذرد!

 بخشی از کتاب "حسین وارث آدم" نوشته دکتر علی شریعتی

 

 

 

 

 

[ سه شنبه 15 آذر1390 ] [ 11:17 ] [ رها ] [ ]
 

رسم است هر که داغ جوان دید، دوستان
رأفت برند حالت آن داغ دیده را

یک دوست زیر بازوی او گیرد از وفا
وآن یک ز چهره پاک کند اشک دیده را

القصه هر کسی به طریقی ز روی مهر
تسکین دهد مصیبت بر وی رسیده را

آیا که داد تسلیت خاطر حسین
چون دید نعش اکبر در خون طپیده را

آیا که غمگساری و اندُه بَری نمود
لیلای داغدیده ی محنت کشیده را

بعد از پسر دل پدر آماج تیر شد
آتش زدند لانهِ مرغ پریده را

ايرج ميرزا

[ جمعه 11 آذر1390 ] [ 12:10 ] [ رها ] [ ]
 

 

باز در خاطره‌ها، یاد تو ای رهرو عشق
شعله سرکش آزادگی افروخته است
یک جهان، بر تو و بر همت و مردانگی ‌ات
از سر شوق و طلب، دیده جان دوخته است

نقش پیکار تو، در صفحه تاریخ جهان
می‌درخشد، چو فروغ سحر از ساحل شب
پرتواش بر همه کس تابد و می‌آموزد
پایداری و وفاداری، در راه طلب

چهر رنگین شفق، می‌دهد از خون تو یاد
که ز جان، بر سر پیمان ازل ریخته شد
راست، چون منظره تابلوی آزادی ‌ست
که فروزنده به تالار شب آویخته شد

رسم آزادی و، پیکار حقیقت‌جویی
همه جا، صفحه تابنده آیین تو بود
آنچه بر ملت اسلام، حیاتی بخشید
جنبش عاطفه و نهضت خونین تو بود

جان به قربان تو ای رهبر آزادی و عشق
که روانت سر تسلیم نیاورد فرود
زان فداکاریِ مردانه و جانبازی پاک
جاودان بر تو و بر عشق و وفای تو درود!

 

 محمدرضا شفیعی کدکنی


هیچ حسی زیباتراز احساسی که تو محرم دارم نیست. بالاخره بعداز ۲-۳ هفته انتظار محرم رسید. 

امیدوارم بتونیم تو این روزها به اندازه ی قطره ای از عظمت امام حسین و اهل بیتشون رو درک کنیم. به جای رفتن تو خیابونا و دیدن صحنه های عجیبی که به اسم عزاداری سیدالشهدا اتفاق میافته بشینیم تو خونه و ۲تا کتاب بخونیم شاید معرفتمون کمی بیشتر بشه.

تو این شبا یادتون نره این حقیر رو دعا کنید...

اگر باران چشمانت فروریخت

کویر قلب ما را هم دعا کن 

[ شنبه 5 آذر1390 ] [ 18:24 ] [ رها ] [ ]

 

یا رب از دل مشرق نور هدایت کن مرا
از فروغ عشق، خورشید قیامت کن مرا

تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟
شسته رو چون گوهر از باران رحمت کن مرا

خانه‌آرایی نمی‌آید ز من همچون حباب
موج بی‌پروای دریای حقیقت کن مرا

استخوانم سرمه شد از کوچه گردیهای حرص
خانه دار گوشهٔ چشم قناعت کن مرا

چند باشد شمع من بازیچهٔ دست فنا؟
زندهٔ جاوید از دست حمایت کن مرا

خشک بر جا مانده‌ام چون گوهر از افسردگی
آتشین رفتار چون اشک ندامت کن مرا

گرچه در صحبت همان در گوشهٔ تنهاییم
از فراموشان امن آباد عزلت کن مرا

از خیالت در دل شبها اگر غافل شوم
تا قیامت سنگسار از خواب غفلت کن مرا

در خرابیهاست، چون چشم بتان، تعمیر من
مرحمت فرما، ز ویرانی عمارت کن مرا

از فضولیهای خود صائب خجالت می‌کشم
من که باشم تا کنم تلقین که رحمت کن مرا؟
 
 
"صائب تبریزی"
[ شنبه 28 آبان1390 ] [ 21:46 ] [ رها ] [ ]
 

آسمان رخت سیاه برکرده بود

ستارگان خموش به نظاره بودند

وماه تو را می نگریست

وتو...

تو دل بربسته بودی از این دنیا

مرگ در انتظار تو بود

و تو...

حالت چگونه بود آن شب؟

آن لحظه های تلخ و سیاه آخر

آن دقایق سنگین و شمارش معکوس عقربه ها

آن نیم جان مانده و انتظار مرگ...

نمی دانم...

شاید تصورش برای ذهن کوچک من دردناک است

آری مگر لحظه های وصال تلخ می شود و سیاه؟

آری شیرین ترین لحظه برایت آن ثانیه ها بود٬ می دانم...

قرارت پرواز به سوی معشوق شیرین بود... نه مرگ

خوشا به حال تو که عاشقانه آهنگ سفر کردی

مقصدت مرگ و نیستی نبود٬ می دانم!

لحظه ها را به عشق دیدار یار پشت سر گذاشتی

و چه غمگنانه این وطن را ترک گفتی و پرواز کردی

چه تلخی شیرینی بود آن ثانیه ها

شوق وصال یار و حسرت ترک معشوق

.

.

.

و چه مغرورانه وحشت مرگ را در هم شکستی

چه صلابتی بود در صدایت آنگه که نام پروردگار را فریاد کشیدی

نگاهت به کدام سو بود آنگاه که تیرهای آتشین قلبت را نشانه می رفتند؟

به کدام سو؟    آسمان؟    خدا؟      کدام؟

نگاهت به هر سو که بود با چشمان باز به آسمان پرکشیدی

چه باشکوه بود هنگامه ی پروازت؟

آنگاه که تا ابد چشم بستی بر این دنیای سیاه

آن دم که خورشید آسمان را به بزم عروجت چراغانی کرد

و ابر غمگنانه از درد هجرت گریست

و پرستوها شاعرانه نغمه ی کوچت را سر دادند

و من...

من چه حسرت بار این سطور را می نویسم در غم تو

و چه مغرورانه از تو می  گویم

در روزهایی که از تو گفتن غریب است و سرد

همچون یادت

همچون مزارت...

 

 


   

«من از مرگ ابايي ندارم. آن هم، چنين مرگ پرافتخاري. من مي ميرم که نسل جوان ايران از مرگ من عبرتي گرفته و با خون خود از وطنش دفاع کرده و نگذارند جاسوسان اجنبي به اين کشور حکومت کنند.» اين آخرين جملات مردي بود که با بدني تب آلود در هنگامي که از درد به خود مي پيچيد قبل از اعدام براي افسران و نظاميان حاضر در مراسم اعدام خود سخنراني ميکرد. نوزدهم آبان ماه درست پنجاه و هفت سال تمام از درگذشت دکتر حسين فاطمي در پي کودتاي بيست و هشت مرداد سال 1332 ميگذرد. سيد حسين فاطمي آخرين فرزند يک روحاني برجسته نائيني بود که در نيم روز عاشورا در سال 1296 شمسي در اين شهر متولد شد و از همين روي او را «حسين» ناميدند. پدر فاطمي که تحصيل کرده سامرا و اصفهان بود٬ از سوي مظفرالدين شاه ملقب به «سيف العلما» شده بود. حسین پس از اتمام تحصيلات ابتدايي به همراه برادرش به اصفهان رفت. حضور در مجله ادبي «باختر» که برادرش سيف پور در اصفهان منتشر ميکرد حسين جوان را با فضاي مطبوعات آن روز آشنا ساخت. اشتياق وي به روزنامه نگاري او را وادار کرد در سن 20 سالگي به اميد يافتن شغلي در روزنامه هاي معتبر راهي تهران شود و پس از آشنايي با «احمد ملکي» مدير روزنامه «ستاره» کار روزنامه نگاري خود را با اين روزنامه آغاز کرد. او که جواني باهوش بود و قلمي روان و شيوا داشت با پشتکار خود در مدت کوتاهي ضمن تهيه اخبار و مطالب گوناگون براي روزنامه ستاره توانست مديريت داخلي اين روزنامه را بر عهده گيرد. ولي حادثه اي، او را که در وادي ادب و هنر سير ميکرد وارد تقابل با حاکميت استبدادي رضاشاه کرد. فاطمي طبق معمول با قريحه ادبي که داشت براي تصوير فضاي روحي خود مقاله ادبي نوشته بود: «کبوتر بدون اعتنا به مال غير، آزادانه صبح زود پرواز کرد و در آسمان قهقهه ذوق و نشاط برآورده، هر کجا دانه اي ديد فرو آمده و به اندازه کافي سد جوع مي کند.» ماموران اداره سانسور مطبوعات شهرباني فهمیدند که اين متن به استهزا به يکي از خصايص شاه که «بياعتنايي به مال غير است» پرداخته است و همین امر باعث شد که دستگیر شده و چندی در زندان های رضا شاه  طعم استبداد پادشاهي را بچشد. در سال 1318 پس از اينکه برادرش سيف پور به شيراز سفر کرد او به اصفهان بازگشت و مسووليت اداره «باختر» را به تنهايي به عهده گرفت. او که در مقاله اي نمايندگان مجلس رضا شاهي را به صورت تلويحي عروسکهاي خيمه شب بازي ناميده بود با توجه به سابقه شهرباني که داشت به زندان افتاد تا اينکه پس از شهريور 1320 زندانيان سياسي از جمله حسين فاطمي از زندان آزاد شدند. فاطمي پس از مراجعت به تهران موفق مي شود در چهاردهم تير 1321 دوره جديد باختر را به صورت مستقل در تهران به چاپ رساند و با نخستين سرمقاله «خدا - ايران - آزادي» نماد استبداد «خدا - شاه - ميهن» را به سخره گرفته و به تدريج صاحب منصبان استبداد رضاشاهي را به باد انتقادهاي تندي مي گيرد. در دوره مجلس سيزدهم در حالي که «علي سهيلي» به دنبال محدود سازي مطبوعات بود فاطمي در جواب تهديدها نوشت: «... آن وقت که آزادي قلم در ايران بميرد، بدانيد مجلس هم خواهد مرد و آزادي گفتار از ميانخواهدرفت.»
همراهي نشريه «مرد امروز» با مديريت «محمد مسعود» با انديشه هاي فاطمي اين دو جوان انقلابي را به مرور آنچنان با هم نزديک کرد که تا مرگ مسعود اين رفاقت صميمانه بر جاي ماند. فاطمي به شعارهاي آزاديخواهي و اصلاح امور حزب توده با ديد ترديد مي نگريست و به مرور نوک تيز حملات خود را متوجه حزب توده و روزنامه هاي هوادار آنها کرد. پس از حضور«کافتارادزه» معاون وزير امورخارجه شوروي براي تصاحب امتياز نفت شمال درگيري هاي قلمي باختر و روزنامه هاي طرفدار حزب توده به اوج خود رسيد. در بحبوحه بحران آذربايجان و پس از پايان جنگ جهاني دوم براي تحصيل در رشته «حقوق سياسي» راهي پاريس مي شود و با علاقه اي که به روزنامهنگاري داشت به صورت هم زمان جهت اخذ ديپلم روزنامه نگاري در يکي از دانشگاه هاي پاريس ثبت نام مي کند. پس از مدتي که از سفر فاطمي مي گذرد. نصرالله شيفته سردبير باختر به «مرد امروز» محمدمسعود مي پيوندد و باختر تعطيل مي شود و فاطمي نيز در حالي که تحصيلات خود را در فرانسه  مي گذراند مقالات هفتگي خود را در «مرد امروز» دنبال مي کرد. فاطمي طي نامه اي به نصرالله شيفته خبر داد که پس از برگشت به ايران اقدام به تاسيس يک شرکت چاپ و انتشار روزنامه مي کند که در مرحله اول شامل چاپخانه وسيع و بعد شامل چند روزنامهنويس مي شود تا تحول بزرگي در کار روزنامه نگاري به وجود بياورد ولي با اعلام خبر ترور محمد مسعود فاطمي بسيار دلسرد و افسرده شد.

(جسارت محمد مسعود تا حدي بود که در شماره 21 آذر 1326 در «مرد امروز» در اقدامي حيرتانگيز و نمادين در حالي که قوام در اوج قدرت بود براي سر قوام السلطنه جايزه تعيين کرد. سرانجام مقالات تند مسعود عليه دربار پهلوي در 22 بهمن 1326 با دسيسه برخي از عوامل حزب توده توسط خسرو روزبه در خيابان اکباتان و مقابل وزارت فرهنگ با شليک گلوله به مغزش از پاي درآمد.) دکتر فاطمي پس از کسب دکتراي حقوق سياسي با تز «وضعيت کار در ايران» از دانشگاه پاريس و اخذ ديپلم روزنامه نگاري در شهريور سال 1327به ايران باز مي گردد. دکتر فاطمي با همراهي نصرالله شيفته و روزنامه نگاران جوان آن دوران که شامل محيط طباطبايي، جلال نائيني، ذبيحالله منصوري و... مي شدند به ياد «مرد امروز» محمد مسعود در تاريخ 8 مرداد 1328 «باختر امروز» را به چاپ مي رساند ولي با حمله شديد دکتر فاطمي به دولت ساعد براي جلوگيري از تصويب قرارداد «گس - گلشاييان» در آخرين روزهاي مجلس پانزدهم، باختر امروز در چهارمين شماره توقيف مي شود.  به دنبال نزديک شدن به انتخابات دوره شانزدهم و امکان تقلب در انتخابات در تاريخ 22 مهر 1328 تعدادي از روزنامهنگاران مخالف دولت و شماري از سران حزب ايران به رهبري مصدق در دربار متحصن شدند. هر چند اين تحصن به سرانجامي نرسيد ولي اساس تاسيس « جبهه ملي» را فراهم کرد به نحوي که دکتر فاطمي در سخنراني در منزل مصدق پيشنهاد تشکيل ائتلاف جبهه ملي را داد و به اين ترتيب «جبهه ملي ايران» به رهبري مصدق تشکيل شد. با تشکيل مجلس شانزدهم جبهه ملي تعدادي از نمايندگان خود را وارد مجلس کرد و دکتر فاطمي توانست به عنوان نماينده مردم وارد مجلس شود و ملي شدن صنعت نفت  در اولويت قرار گرفت. مصدق سال ها بعد اعلام کرد که اولين کسي که اين پيشنهاد را در منزل آقاي نريمان مطرح کرد دکتر فاطمي بود که نمايندگان جبهه حاضر در جلسه به اتفاق آرا تصويب کردند. روزنامه باختر که به عنوان ارگان جبهه ملي فعاليت مي کرد ملي شدن صنعت نفت را در اولويت اصلي خود قرار داد. در صبح روز 16 اسفند رزم آرا به دست خليل طهماسبي عضو فداييان اسلام ترور شد و فرداي آن روز کميسيون مخصوص پيشنهاد ملي شدن نفت را تصويب کرد و با تصويب مجلسين تا پايان سال 1329 نفت ايران ملي شد. در ارديبهشت 1330 با نخست وزيري مصدق و معرفي کابينه، دکتر فاطمي را به سمت «معاونت پارلماني» و سخنگوي دولت منصوب مي کند ولي فاطمي با صراحت از همکاران خود مي خواهد که «باختر امروز» به روش گذشته خود ادامه دهد که اين رويه که شامل نقد عملکرد وکلا و سناتورها بود به برخورد صريح مخالفان و نطقهاي پشت تريبون مجلس در تقابل با شيوه دکتر فاطمي تبديل ميشد. 
در بهمن ماه 1330 انتخابات مجلس هفدهم برگزار شد و دکتر فاطمي به عنوان نماينده مردم تهران انتخاب شد اما عصر روز 25 بهمن 1330 در حالي که دکتر فاطمي در چهارمين سالگرد ترور محمد مسعود در گورستان ظهيرالدوله شميران در حالي که پشت تريبون قرار گرفته بود و مي گفت: «گلوله اي که مغز مسعود را پريشان کرد ايران را تکان داد.» مورد اصابت گلوله نوجوان 15 ساله اي به نام «محمدمهدي عبدخدايي» قرار مي گيرد و فاطمي براي خروج گلوله به بيمارستان منتقل مي شود. (عبد خدايي جوانترين عضو گروه فداييان اسلام محسوب مي شد) دکتر فاطمي که به شدت مضروب شده بود اعتبارنامه مجلس هفدهم را در فروردين ماه سال 1331 در بيمارستان دريافت کرد. پس از بهبودي نسبي  در 19 خرداد سال 1331 به همراه هيات ايران عازم لاهه شد و از همانجا  براي معالجه عازم آلمان مي شود و تا مهرماه همان سال از صحنه سياست کشور به دور ماند. پس از قيام سي تير و درگيري شديد شاه و مصدق به مرور چند دستگي و شکاف در ميان هواداران مصدق نمايان شد. پس از تصميم مصدق مبني بر قطع رابطه با دولت انگلستان «حسين نواب» وزير امور خارجه مصدق از اين تصميم خودداري و استعفا کرد. دکتر فاطمي که به تازگي به ايران برگشته بود توسط مصدق به سمت وزير امورخارجه منصوب مي شود. دکتر فاطمي با رويکرد انقلابي خود در 19 مهر1331 سفارتخانه انگليس را تعطيل کرد. او موفق شد در طول 9 ماه دوره وزارت خود دخالتهاي دربار در روابط خارجي ايران را کاهش دهد و 85 نفر کارمندان وزارت امور خارجه که متعلق به خانواده هاي اشرف قديم بودند اخراج نمايد در اين دوران اساسنامه جديدي براي وزارت امور خارجه نوشته مي شود و با راه اندازي کنفرانسهاي منطقه اي با حضور سفيران ايران در ساير کشورها به منظور ارزيابي سياست خارجي و موقعيت جهاني ايران توانست تحولي در ديپلماسي کشور و الگويي براي کشورهاي خاورميانه پايه گذاري کند.

 در نيمه هاي شب 24 مرداد 1332 يگان ويژه گارد سلطنتي پس از محاصره منزل وزير خارجه او را بازداشت مي کند و به کاخ سعدآباد منتقل مي کند. دکتر فاطمي به همراه تعدادي از اعضاي کابينه مصدق تحت نظر قرار مي گيرد. سرتيپ تقي رياحي رئيس ستاد ارتش که در جريان عمليات کودتا قرار گرفته بود موفق مي شود که سرهنگ نعمت الله نصيري رئيس گارد شاهنشاهي را دستگير و کودتا را خنثي مي کند. شاه و همسرش که در کلاردشت منتظر نتيجه کودتا بودند به عراق فرار مي کنند. صبح روز 25 مرداد اعضاي دولت و سران جبهه ملي با نخست وزير تشکيل جلسه مي دهند و دکتر فاطمي خواهان تشکيل دادگاه صحرايي و مجازات کودتاچيان مي شود ولي مصدق بعد از حادثه 30 تير 1331 در مردادماه همان سال در پشت جلد قرآن به شاه  اطمينان داده بود: «دشمن قرآن باشم اگر بخواهم بر خلاف قانون اساسي عمل کنم و همچنين اگر قانون اساسي را نقض کنند و رژيم مملکت را تغيير دهند، من رياست جمهوري را قبول کنم.» با اين سوگند که مصدق خود را وفادار به قانون اساسي مي دانست پس از خروج شاه از کشور جايي براي اعلام جمهوري در افکار او باقي نمي ماند. همان روز دکتر فاطمي در سرمقاله «باختر امروز» با مقايسه عمليات افسران آزاد مصر، خواهان پايان دوازده سال حکومت سلطه مي شود و نيت خود را براي اعلام جمهوري نشان مي دهد. پس از کودتاي 28 مرداد فاطمي همانند ساير سران جبهه ملي مخفي مي شود. البته رويه اي که فاطمي قبل از کودتاي 28 مرداد براي برکناري پادشاهي در پيش گرفته بود پس از کودتا او را به يکي از اولين افراد تحت تعقيب تبديل کرد. سرانجام در تاريخ ششم اسفند 1332 محل اختفاي او لو مي رود و همان روز او را دستگیر کرده با دستبند به کاخ شهرباني مي برند. هنگام خروج از شهرباني براي انتقال به لشکر 2 زرهي برخلاف همه متهمين که از حياط پشت شهرباني آنها را سوار ماشين مي کردند او را به مقابل خيابان وزارت امور خارجه آوردند. گروهي از اوباش به رهبري شعبان جعفري که انتظار او را مي کشيدند با شعار حمايت از شاه به طرف دکتر فاطمي حمله ور شدند که «سلطنت فاطمي» خواهر دکتر با خروج از ميان جمعيت و انداختن خود روي بدن دکتر فاطمي و اصابت چندين ضربه چاقو مانع کشته شدن برادرش مي شود. جسد نيمه جان دکتر فاطمي را به بيمارستان نجميه منتقل مي کنند و پس از عمل جراحي به زندان لشکر 2 زرهي منتقل مي شود.
مهرماه 1333محاکمه دکتر فاطمي در دادگاه نظامي در حالي برگزار شد که او را با آمبولانس و بر روي برانکارد به جلسات دادگاه آوردند. فاطمي همان طور که در دادگاه نظامي  پيش  بيني کرد  به اتهام نوشتن سه سرمقاله روزهاي 25 تا 28 مرداد و شرکت در ميتينگ روز 25 مرداد 1332 در دادگاه نظامي رژيم کودتا پس از 10 روز به مرگ محکوم شد. تيتر سه سرمقاله خود گوياي حملات شجاعانه او به شخص شاه است: «اين دربار شاهنشاهي روي دربار سياه ملک فاروق را سفيد کرد»، «خائني که مي خواست وطن را به خاک و خون بکشد فرار کرد» و «شرکت سابق و روزنامه هاي محافظه کار لندن ديروز عزادار بودند.»

در زندان و قبل از اعدام طي ارتباط با آيت الله سيدرضا زنجاني و  نامه نگاري هايي که بين آنها صورت مي گيرد آخرين نوشته هايي است که از دکتر فاطمي برجاي مانده است. او طي يکي از اين نامه ها با قسم بر جدش خداوند را شکر مي گويد که واسطه و دلال وطن فروشان نشده است.
در بامداد 19 آبان سال 1333 بدن نيمه جان دکتر فاطمي را که به شدت زخمي و تب آلود بود کشان کشان به پاي جوخه اعدام مي برند و با شليک 8 گلوله توسط چهار سرباز در لشکر 2 زرهي تيرباران مي کنند تا دفتر زندگي «دکتر سيد حسين فاطمي» براي هميشه بسته شود. پيکر جوانترين وزير امورخارجه تاريخ ايران در زير درخت تنومند در گورستان ابن بابویه نزديکي شهداي سي تير آرام گرفت
.( که البته الان در پی عنایات و الطاف بی پایان عده ای از عزیزان تمام قبرهای موجود در ابن بابویه من جمله مزار دکتر فاطمی تخریب شده و جز مقداری خاک چیز دیگری آنجانیست)

 هر چند که فاطمي تا قبل از 25مرداد1332 سهيم مشروطه خواهي مصدق بود اما در  25 تا 28 مرداد با فرار شاه مسير جمهوري خواهي را انتخاب کرد ولي مشروطه خواهي مصدق سرانجام تلخي را براي جمهوري خواهاني همچون فاطمي به همراه داشت.

 


از اولین روزهایی که این وبلاگ رو درست کردم بیشتر منتظر رسیدن امروز بودم و اینکه میتونم به مناسبت چنین روزی چند خطی بنویسم بلکه خیلی هایی که ایشون رو چندان نمیشناسن با جایگاهشون نه تنها در تاریخ ایران بلکه در دنیا هم مطلع بشن و بدونن جوان هایی مثل دکتر فاطمی باید الگوهایی برای ایران امروز باشن.

اون دلنوشته ی اول این پست رو در وصف لحظه های آخر و شهادت دکتر فاطمی نوشتم. دوست داشتم در حد توانم این لحظه ی عزیز و بزرگ رو به شکلی متفاوت و لطیف توصیف کنم.

و اون متنی رو که در ادمه آوردم از سایت  http://www.mardomsalari.com  بود.

خیلی دوست داشتم زندگی نامشون رو هم خودم بنویسم ولی خوب متاسفانه چون وقت نداشتم ترجیح دادم از یکی از سایت هایی که در مورد ایشون نوشتن بنویسم که این مطلب رو نسبت به بقیه بهتر دیدم.

هرچند که در مورد بعضی وقایع چندساله ملی شدن نفت روایت صد در صد درستی در دست نیست و ایضا این مطلب هم در چند جا(من جمله قسم خوردن دکتر مصدق به قرآن که که نه صد در صد پذیرفته شده و نه رد) شامل همین قضیه میشه. به خاطر همین کسانی که دوست دارن اطلاعات دقیق تری در مورد این نهضت داشته باشن باید چندین و چند کتاب مطالعه کنن بلکه بتونن به قسمتی از حقایق اون دوران پی ببرن.

گله ها و شکایت هایی هم بود که بازهم چون وقت نداشتم صرف نظر کردم ولی قسمتی از اونها رو تو ۳خط آخر اون دلنوشته و چند خط آبی رنگ آخر اون مطلب نوشتم!)

امیدوارم تونسته باشم شخصیت این بزرگوار رو به خوبی به قلم بیارم.

روحشان شاد و یادشان گرامی باد...

[ پنجشنبه 19 آبان1390 ] [ 19:20 ] [ رها ] [ ]
 

در دنیایی زندگی میکنم که قانون مدارانش ما را موظف به اطاعت از قانون میکنند حال آنکه خودشان سر باز می زنند!

 

همین!!!!!!!!!!!

[ شنبه 7 آبان1390 ] [ 21:47 ] [ رها ] [ ]
 

سلام...

امروز نه شعر دارم نه نثر. امروز به یاد اون اولا که وبلاگ رو درست کرده بودم و زود زود آپ میکردم و بعضی اوقات کتاب معرفی میکردم میخوام یه کتاب معرفی کنم. که البته بیشتر به خاطر یاآوری و گل روی عزیزی بود که بهم گفت چرا دیگه کتاب معرفی نمیکنی.

تو این چند روزه داشتم به این فکر میکردم که کدوم یکی از کتابامو معرفی کنم. بیشتر دنبال یه کتاب متفاوت و جالب میگشتم ولی دیدم این کتابی که تازه شروعش کردم هم کتاب خیلی خوبیه که البته نه عجیبه نه متفاوت هم به درد آدم میخوره. اسمش رو خیلی شنیدید شاید هم خونده باشید ولی من به اونایی که نخوندن پیشنهاد میکنم حتما تو فرصتی که بدست آوردن مطالعش کنن.

کتاب امروز " از پاریز تا پاریس" هست.

که همه میدونید یه نوع سفرنامه محسوب میشه. برا همینم گفتم به درد میخوره. معلم جغرافی و جامعه و روان شناسیمون میگفت وقتی پولدار شدید زیاد برید مسافرت مخصوصا خارج. آدم خیلی چیزا یاد میگره. راستم میگفت آدم تو سفر فرهنگ جدید رسم و رسوم جدید یاد میگیره جاهای جدید میبینه اطلاعات بیشتری از تاریخ پیدا میکنه. خوب حالا که ما وقت زیاد  برای مسافرت کردن نداریم خوندن خاطرات یه نویسنده و استاد بزرگ از سفرهاش فرصت خوبیه برای یاد گرفتن چیزای جدید و بالا بردن اطلاعت مفید.

قبل از این که خوندن این کتاب رو شروع کنم گاهی پیش خودم فکر میکردم شاید نثرش کمی قدیمی باشه و سنگین. منظورم اینه که کسل کننده باشه و حوصلم نگیره بخونمش. اولی آلان که شروعش کردم میبینم که نه اتفاقا نثر شیرینی داره و آدم هی دوست داره بخونه ببینه شهرها و کشورهای مختلف چه جوری بوده و چه اتفاقی افتاده. اگرم خودتونو مثل یه مسافر فرض کنید و فکر کنید از این شهر به اون شهر میرید براتون جذاب ترم میشه.

یادداشت آخر استاد رو هم که به مناسبت چاپ نهم نوشتند براتون میذارم(البته یه کم کیفیتش کمه معذرت! )

 

اینم اطلاعات کتاب:

نام کتاب: از پاریز تا پاریس

نویسنده: باستانی پاریزی (محمد ابراهیم)  استاد تاریخ دانشگاه تهران

ناشر: نشر علم

قیمت:۱۱۵۰۰

 

امیدوارم بخونید و لذت ببرید.

تا بعد...

[ شنبه 30 مهر1390 ] [ 21:21 ] [ رها ] [ ]
 

سلام...

بالاخره بعد از چند وقت یه فراغت و فرصتی حاصل شد برای نوشتن مطلب جدید. امروز صبح که بین شعرها و نوشته های مورد علاقم دنبال یه متن خوب میگشتم یک دفعه چیزی به چشمم خورد که اصلا یادش نبودم وگرنه زودتر مینوشتمش(هرچند که هنوز هم دیر نشده و بحثش سر زبونا هست) گفتم کار خدا رو ببین دقیقا چیزی که مناسبه رو میذاره جلوی پای آدم!

متنی که امروز براتون مینویسم اسمش هست "اختلاس" !!!!!!!!!

این متن که البته مایه ی طنز داره نوشته ی فریدون توللی هست. درسته اکثر ما ایشون رو به عنوان شاعر میشناسیم ولی ایشون نثر هم دارن و از نوع طنزش. این متن امروز از کتاب "التفاصیل" فریدون توللی هست.

من که خیلی دوستش داشتم. امیدوارم شما هم بپسندید.

 

اختلاس

... و اختلاس بر وزن اسکناس اندر لغت سرقت را گویند و اخص آن سرقت دیوانیان است از خزانه‌ و در تسمیه‌ی این کلمه عقاید متفاوت است . زمره‌ای کتابت آن با « صاد » کرده و ریشه‌ی آن را « خلوص » دانسته‌اند وحجت ایشان این که مامور مختلس را ارادت اخلاص چنان است که کیسه‌ی خویش از خزانه‌ی دیوان فرق نهند و جدایی در میانه نبیند چنانکه شاعر فرماید :

خلوص نیت و اخلاص چون به پیش آید

ز جیب خویش منه فرق جیب و دولت را

ببر ز کیسه‌ی دیوان و قصر و کاخ بساز

بخویش راه مده خواری و مذلت را

 

گروهی دیگر اختلاس را از « اختلال حواس » گرفته و به همین علت مختلسین را از سیاست و مجازات معاف دانسته‌اند .

ز اختلال حواس است اختلاس ای دوست

که هوشیار ؛ بدین کار تن نخواهد داد

جنون محض بود ورنه مرد روشن رای

تن از برای یکی پیرهن نخواهد داد

 

خواجه علی طفیلی در رساله‌ی "مصباح المختلسین" اختلاس اندک را تحریم فرموده و حجتی که آورده این است که چنین مختلس را یارای ارضای فراتران خود نیست و گاه باشد که مغرضین بر وی حسد برند و به زندان اندازند .

در پی دانه مرو همچو کبوتر که ترا

عاقبت بهر یکی دانه بدام اندازند

صید کن شیر صفت ؛ نیم بخور ؛ نیم ببخش

تا به هر جا که روی بر تو سلام اندازند !

 

و بر مختلس است که در امر اختلاس ؛ همت بلند دارد و از مسروقات خویش بخشی گران نثار فراتران کند و بقییت آن بنام خویش و پیوند بکار ابتیاع ضیاع زند و عمر در شادکامی به سر آورد ؛ که گفته‌اند :

تو دزدی می کن و در کیسه انداز

که دزدان راست در این ره سرودی

اگر دزدی نباشد در ادارات

در استخدام دولت نیست سودی

 


 

[ دوشنبه 18 مهر1390 ] [ 20:17 ] [ رها ] [ ]
 

پاييز در راه است؛

 و تو هواى دلت را داشته باش.

مباد كه هجوم خزان بهار دلت را تاراج كند،

و بارانش آتش وجودت را سرد.

 مباد روزى طوفان سوزانش گرماى مهر از دستانت بربايد.

حريرى از عشق روى قلبت بپوشان؛

حريرى بلاگردان : تنها درمان!

 

 "رها"

 

[ پنجشنبه 31 شهریور1390 ] [ 21:16 ] [ رها ] [ ]

 

غــــــرق تمـنـــــای تـــــوام ...

 

در پـیــش بـــی دردان چــــرا فـــریـاد بــــی حــاصــل کــــنم

گــــــر شکـــــوه ای دارم ز دل بـــا یـــار صـاحبــــدل کــــنم


در پــرده سـوزم همچــو گل در سینه جوشم همچو مل

مــن شمـــع رســـوا نیستم تا گـــــریه در محفل کنم


اول کــــنم انـــدیشـــه ای تــا بــرگـــــزینم پیشه ای

آخـــر به یک پیمانه مــــی اندیشه را باطل کـــنم


زآن رو ســـتــــانــــم جــــام را آن مایـــــه آرام را

تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم


از گـــل شنیدم بــوی او مستانه رفتـــم سوی او

تا چـــون غبار کـــوی او در کـــوی جـــان منزل کــنم


روشـنـگــــــری افــلاکـــیـم چــون آفـتــــاب از پـاکــــیم

خـاکـــــی نیــم تــا خــویـش را سـرگـــرم آب و گــل کنم


غــــــرق تمـنـــــای تـــــوام مـــوجــــی ز دریــــای تــــــوام

مـــن نخــل سرکـــش نیستــم تـا خانــه در ساحــل کـــنم

 

 دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی

چند از غم دل چون رهی فرِِیاد بی حاصل کنم

 

رهی معیری

 

[ چهارشنبه 30 شهریور1390 ] [ 10:48 ] [ رها ] [ ]
 

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار                    ببر اندوه دل و مژده ی دلدار بیار

نکته ای روح فزا از دهن دوست بگو                 نامه ای خوش خبر از عالم اسرار بیار

تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام                    شمه ای از نفحات نفس یار بیار

به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز                   بی غباری که پدید آید از اغیار بیار

گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب                بهر آسایش این دیده ی خون بار بیار

خامی و ساده دلی شیوه ی جانبازان نیست            خبری از بر آن دلبر عیار بیار

شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن          به اسیران قفس مژده ی گلزار بیار

کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست          عشوه ی زان لب شیرین شکر بار بیار

روزگاریست که دل چهره به مقصود ندید               ساقیا آن قدح آینه کردار بیار

دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن         وانگهش مست و خراب از سر بازار بیار

 

"حضرت حافظ "            

 

[ شنبه 26 شهریور1390 ] [ 23:18 ] [ رها ] [ ]
 

 روحم آزده مرا وسوسه بیهوده مکن

دگر این لحظه تن پاک من آلوده مکن

یاریم کن یاریم کن که رود از یادم غم دیرینه ی این خاطره ها

شوق پرواز سراپای مرا میکشد تا پس این پنجره ها

پیش رویم بگشا پنجره ای تا از آن پنجره پرواز کنم

روحم از قید تن آسوده شود هستی دیگری آغاز کنم

 

آسمون ابراتو بردار و برو

دیگه تنها من و بگذار و برو

آسمون اخماتو وا کن آبی شو

آسمون آفتابی شو ، آفتابی شو

       

آسمون غرقه به خون دل من

آسمون دشت جنون دل من

تک و تنها توی دنیای بزرگ

آسمون بی هم زبونه دل من

 

آسمون مرده دیگه مهر و وفا

بزم ما پر شده از رنگ وریا

نه محبت میشه پیدا نه صفا

آسمون قهره دیگه از ما خدا

آسمون قهره دیگه از ما خدا

 

آسمون کاشکی که میشد بپرم

تو دل آبی تو خونه کنم

کاشکی میشد مثال ابرای تو

زار زار گریه ی مستونه کنم

زار زار گریه ی مستونه کنم

 

آسمون غرقه به خون دل من

آسمون دشت جنون دل من

تک وتنها توی دنیای بزرگ

آسمون بی هم زبونه دل من

 

شوق پرواز سراپای مرا میکشد تا پس این پنجره ها

پیش رویم بگشا پنجره ای تا از آن پنجره پرواز کنم

روحم از قید تن آسوده شود هستی دیگری آغاز کنم

 

 

[ دوشنبه 21 شهریور1390 ] [ 23:44 ] [ رها ] [ ]

 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

 قیصر امین پور

[ پنجشنبه 10 شهریور1390 ] [ 15:49 ] [ رها ] [ ]
 

سلام........

دیشب چه شب خوبی بود چه حال عجیبی بود چه حس غریبی داشت. چقدر قشنگ بود که دیشب دعا کردیم و فکر کردیم. در مورد جامعه و دین این روزهامون فکر کردیم. در مورد دردهای خودمون فکر کردیم و البته درمون دردها رو هم پیدا کردیم.

و چه قشنگتر بود که دیشب دوباره مسلمون شدیم. دوباره مسلمون شدیم و شهادتین گفتیم.....

فقط بیاید همه دعا کنیم حالا که تازه مسلمون شدیم و خدا همه رو بخشیده خوب بمونیم و دوباره برنگردیم به احوالات دیروزمون. که اگر برگردیم به نظر من یکی اون طلب استغفار و توبه دیشبمون بی معنی میشه. سعی کنیم و اراده کنیم که بهتر از دیروز باشیم فقط یه کم بهتر باور کنید خدا خودش دستمون رو میگیره و کمکمون میکنه. بیاید همه خوب باشیم و خوبی رو به بقیه یاد بدیم. به دیگرانم یاد بدیم که اونام خوب باشن.

همین...................

التماس دعا

[ دوشنبه 31 مرداد1390 ] [ 11:24 ] [ رها ] [ ]
 

  

از خون  جوانان  وطن لاله  دمیده

 

  بند یك

هنگام  می و فصل  گل و گشت  چمن  شد

در بار بهاری  تهی از زاغ   و  زغن  شد

از ابر كرم ،  خطه ی  ری رشك ختن شد

دلتنگ  چو من مرغ   قفس  بهر وطن  شد

چه كجرفتاری ای چرخ

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند دو

از خون  جوانان  وطن لاله  دمیده

از ماتم  سرو  قدشان، سرو خمیده

در سایه  گل بلبل از این غصه  خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه كجرفتاری ای چرخ ،

بند سه

خوابند  وكیلان  و خرابند    وزیران

بردند به سرقت همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند  به  یك  خانه  ویران

یارب  بستان  داد فقیران  ز امیران

چه كجرفتاری ای چرخ ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند چهار

از اشك همه  روی  زمین  زیر  و  زبر كن

مشتی  گرت از خاك  وطن  هست  بسر كن

غیرت كن  و اندیشه  ایام بتر كن

اندر جلو تیر عدو، سینه سپر كن

چه كجرفتاری ای چرخ ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند پنج

از دست  عدو  ناله ی  من  از سر درد  است

اندیشه هر آنكس  كند از مرگ،  نه مرد است

جان  بازی عشاق، نه چون  بازی نرد  است

مردی  اگرت هست،  كنون  وقت  نبرد است

چه كجرفتاری ای چرخ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

بند شش

عارف   ز ازل ،  تكیه  بر ایام  نداده  است

جز جام، به كس دست، چو خیام  نداده است

دل جز بسر زلف دلارام نداده است

صد زندگی ننگ بیك نام نداده است

چه كجرفتاری ای چرخ،

چه بد كرداری ای چرخ

سر كین داری ای چرخ

نه دین داری  ،

نه آیین داری  ای چرخ

 

سلام. امروز به مناسبت سالروز ۲۸ مرداد این شعر رو براتون گذاشتم. راستش درسته این شعر زمان مشروطه سروده شده و من به مناسبت ۲۸ مرداد گذاشتم اما هیچ وقت این شعر محدود به زمان و مناسبت خاصی نمیشه. این شعر برای جوانان شهید وطنه حالا چه شهدای انقلاب مشروطه چه شهدای نهضت ملی شدن نفت چه انقلاب اسلامی و چه دو سال پیش.

 راستی برای دانلود آهنگ "از خون جوانان" با صدای زیبای سالار عقیلی اینجا کلیلک کنید.

 


 

خوب حالا یه چیز مهمتر.امشب اولین شب قدر شب۱۹ماه رمضون شب ضربت خوردن حضرت علی. از امشب بهترین شبای خدا شروع میشه بهترین فرصت واسه دعا کردن. فقط میخواستم به خودم و به همه بگم تو این شبها تو لحظه های قشنگی که با خدا صحبت میکنیم از خدا چیزای بزرگی بخوایم. ازش بخوایم زندگیمون رو به بهترین نحو تغییر بده طوری که بشیم همون بنده ای که ازمون راضی باشه.

تو این شبها گوشه کنار دعاهاتون منو فراموش نکنید.

 

امیر المومنان علی (ع) :

گروهی  خدا را از روی  ميل و رغبت (به بهشت) عبادت می كنند كه اين عبادت تاجران است، و گروهی  خدا را از روی  ترس (از دوزخ) می پرستند و اين عبادت بندگان است و گروهی  خدا را از روی  شكر(و شايستگی  پرستش) عبادت می كنند و اين عبادت آزادگان است كه بهترين عبادت است.

[ جمعه 28 مرداد1390 ] [ 12:54 ] [ رها ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

خدایا: مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطراب های بزرگ٬ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن. لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز.

"دکتر علی شریعتی"
امکانات وب